داستانی از خودم........!!!
زیر باتلاق(عصر دایناسورها)
نصف شب بود و من هنوز خوابم نبرده بود اما تمام
دوستانم در خواب بودند.
من یک زمین شناس هستم و دیگر دوستانم یا کاوشگر
هستند یا باستانشناس. در بیابان چادر زده بودیم هر کاری کردم خوابم نبرد برای همین
بلند شدم از چادر بیرون رفتم و کنار تخم هایی از دایناسورها که به تازگی آن ها را
پیدا کرده بودیم نشستم داشتم به آن ها فکر می کردم و به دور دستها خیره شده بودم
که ناگهان دیدم آن طرف ها که نسبتا دور بود زمین در حال حرکت است! بسیار کنجکاو
شدم وبه آن محل رفتم اما تا پایم را آنجا گذاشتم زمین دیگر تکان نمی خورد پس دقیق
داخل آن منطقه شدم تا خاکش را بررسی کنم که یکدفعه خاک تبدیل به گل شد و بالاخره
باتلاق، آن قدر تقلا کردم اما بی فایده بود دیگر مرگ را به چشم خود می دیدم و
بالاخره باتلاق مرا در کام خود کشید...
داشتم خفه میشدم که احساس کردم به راحتی می
توانم نفس بکشم چشمانم را باز کردم در هوا معلق بودم با سرعت در حال نزدیک شدن به
زمین و ناگهان داخل دریا افتادم داشتم به طرف بالا شنا می کردم تا بتوانم نفسی
بگیرم وقتی به بالای آب رسیدم دوروبرم را نگاه کردم هیچ چیز نبود جزآب و فقط آب،
در نا امیدی به سر می بردم که احساس کردم موجی بسیاربسیار بزرگ به طرفم می آید به
سرعت به جلو شنا کردم اما موج به من رسید و چون خیلی بزرگ بود به جای آنکه مرا به
داخل آب ببرد به بالا پرتاب کرد وقتی داشتم دوباره در آب می افتادم یک موجود غول
پیکردریای با باله های بزرگ بیرون آب آمد و من افتادم روی آن موجود فکر کردم الان
بر می گردد و مرا می خورد اما چون من در برابر آن موجود غول پیکر از مورچه هم
کوچکتر بودم اصلا من را ندید و شروع کرد به شنا کردن در دریا. بعضی موقع ها روی آب
شنا می کردم و بعضی موقع ها هم در آب برای همین هر وقت احساس می کردم می خواهد
داخل دریا برود نفس می گرفتم وبعد به پوست آن موجود می چسبیدم تا آب موقع شنا کردن
موجود مرا با خودش نبرد.این کارها ادامه داشت تا این که یکدفعه دیدم نزدیک یک خشکی
بسیار بزرگ شدیم از خوشحالی ناگهان دستم را ول کردم و نا خواسته از آن جدا شدم اما
با موجی که موجود غول پیکر با باله ی عقبی اش ایجاد می کرد مرا جلوتر از آن انداخت
موجود غول پیکرکه چندین ساعت روی آن بودم تازه من را دیده بود و قصد خوردنم را
داشت من هم هر چه توان داشتم به کار بردم و شنا کردم و نزدیک خشکی شدم بعد هم پشت
درختان قایم شدم و یواشکی به الاسموساروس نگاه می کردم بله اسم آن این بود
اما...اما نسل تمام آن ها که منقرض شده است با این حال تا می توانستم به آن نگاه کردم و خصو صیاتش را
در ذهنم برای خود می گفتم گردنی بلند دارد و سری کوچک، دمی شبیه سر نیزه و باله
هایی بلند و بدنی چاق و دندانهایی تیز و چین چروک های رو ی صورتش با دقت به همه جا
نگاه می کرد انگا ردنبال من می گشت اما نه یکدفعه دایناسور کوچکی را بلعید مثل
اینکه اصلا دنبال من نبوده! تا دایناسور را بلعید با ز به آب برگشت بعد من هم از
پشت درخت بیرون آمدم و رفتم در جایی که نور خورشید به آنجا تابیده بود تا کمی خودم
و لباسهایم را خشک کنم. یک ساعتی نگذشته بود که گروهی ازاستیراکوساروس ها را در
پایین تپه دیدم که با صورتشان مشغول نوازش کردن تخم هایشان بودند رفتم و کمی به
آنها نزدیک شدم آنها دارای گردنی چین دار و استخوانی بودند و شاخ جلویی آنها که
روی بینیشان قرار داشت مثل یک سلاح برای آنها محسوب می شد آنها گیاه خوار بودند و
از شاخ هایشان فقط برای دفاع استفاده می کردند برای همین زیاد به آنها نزدیک نشدم
وپشت یک تخت سنگ آنها را تماشا کردم که احساس کردم زمین دارد زیر پایم می لرزد بله
دو( سراتوساروس) بزرگ که به رنگ قرمز و زائده ی استخوانی کوچکی در بالای بینیشان
داشتند و دهانشان را از گرسنگی باز کرده بودند به سرعت به طرف گروه( استیراکوساروس
ها )حرکت می کردند بیشتر استیراکوساروس
ها فرار کردند و تخم هایشان زیر پای بقیه گروه له شد اما چند مادر کنار تخم هایشان
ماندن که بعضی از آنها شکار شدن و بعضی دیگر توانستند فرار کنند این صحنه، صحنه غم
انگیزی بود چون( سراتوساروس ها )آن مادرهای دلسوزرا به صورت وحشت ناکی شکار کردند
آنها آروارهای سنگینشان را در بدن یکی از( استیراکوساروس ها) فرو کردند و بعد
وحشیانه آن را از هم دریدند مطمئنم که هیچ انسانی تا به حال چنین صحنه هایی را
ندیده است. مگر در فیلم ها! وقتی (سراتوساروس ها) از آن جا دور شدند من هم از پشت
آن تخته سنگ بیرون آمدم و شروع کردم به راه رفتن. احساس گرسنگی میکردم و ترس در
چشمانم موج میزد چون اگر یک( تیرانوساروس) پیدایش میشد میتوانست مرا درسته ببلعد.
اگر هم( تیرانوساروس) نبود (کارناتورها)(دیلوفوساروس ها)(سراتوساروس ها)(آلوساروس
ها) و حتی (آلبرتوساروس ها) که جزو خانواده ی( تیرانوساروس ها) هستند میتوانند مرا
در یک لحظه شکار کنند! در همین فکرها بودم که ناگهان چشمم خورد به یک کلبه ی قدیمی
با خود گفتم مگر میشود در عصر دایناسورها کلبه وجود داشته باشد؟
اما خوب خیلی گرسنه هستم . شاید آنجا غذایی وجود
داشته باشد. به خانه نزدیک شده بودم که ناگهان ایستادم احساس کردم بوی لاشه ای می
آید و بعد هم یک مایع چسبناکی روی من پاشید که مثل آب دهان بود. فورا برگشتم و از
پایین به بالا شروع کردم به نگاه کردن پاهایی بزرگ بدنی چاق – دستانی کوچک با چنگال هایی تیز –
گردنی نسبتا بلند وبالاخره دهانی بزرگ با دندان هایی که هر کدام به اندازه ی یک
موز درشت بودند. از ترس به اون گفتم (اه.. ه.. ه آقا دایناسوره!! چه سعادتی!؟!)
تا اینو گفتم شروع کردم به دویدن به سمت جنگل که
یکدفعه( تیرانوساروس) نعره ای بلند کشید که از سه کیلومتری هم قابل شنیدن بود و با
سرعت شروع به دویدن کرد. سرعتش مثل یک اسب در حال دویدن بود بسیار سریع بود خیلی
هم نزدیک شده بود می خواست مرا زیر پایش له کند که فریادی بلند به گوشم رسید که می
گفت بس دیگه تمومش کنید! که ناگهان دایناسور از حرکت ایستاد وبا ایستادن آن من هم
خود را از خستگی روی زمین انداختم و با چشمانم دنبال صاحب صدا می گشتم مردی قد
بلند و لاغر با موهایی سفید و خاکستری که تا شانه هایش بلند شده بودند و با چشمانی
بی فروغ و کوچک دیدم که به من نگاه می کرد با دیدن یک آدمیزاد فورا حالم جا آمد و
بی هیچ توجهی به ( تیرانوساروس ) پیش آن مرد رفتم و از او خواهش کردم تا به من
غذایی بدهد او هم اول به دایناسور دستور داد تا برود بعد مرا به کلبه اش برد و به
من انواع میوه ها را داد. بعد همان طور که با هم سر میز نشسته بودیم و سکوت همه جا
را فرا گرفته بود مرد سکوت را شکست و از من اسمم را پرسید من هم گفتم اسم من شیما
است و اسم او را هم پرسیدم اسم او پرویز بود
اسمش خیلی برایم آشنا بود یعنی چه کسی می توانست
باشد؟
همین طورکه در سرم اسم تمام کسانی را که می
شناختم به یاد می آوردم ناگهان...
بله پرویز! منظورم آقای دکتر پرویز راد یکی از
دانشمندان معروف کشورمان است. اما اینجا؟ با این همه دایناسور؟ تازه الان یادم
افتاد، چرا ( تیرانوساروس) به حرفش گوش کرد و مرا شکار نکرد؟ یا چرا... ببینم خانم
شیما غرق شدی توی خیالاتت؟ صدای خشن دکتر راد مرا از غرق شدن در خیالاتم نجات داد.
می خواستم بپرسم که چرا(تیرانوساروس) به حرف شما گوش کرد؟ اما دیدم که انگار او
خیلی خسته است برای همین به خودم اروم گفتم وقتی کسی خسته است بهتر است که سوالی
ازش نپرسی چون یا عصبانی میشه و یا جواب درست و حسابی بهت نمی ده دکتر راد گفت شما
چیزی گفتید؟ من هم گفتم نه فقط داشتم خودم را نصیحت می کردم . خوب من کجا می تونم
بخوابم؟ برو اونجا. خیلی ممنون شب شما
بخیر تا خوابم نبرده بهتر است به امروز فکر کنم و سوالاتی که می خواهم فردا از دکتر
راد بپرسم وای خدا کنه عصبانی نشه. تا اونجایی که یادم می آید دکتر راد خیلی به
تمیزی خودش اهمیت میداد و آدم خوش قلبی بود هر وقت هم که سخنرانی داشت من به او
مجلس می رفتم و به تمام حرفهای ایشون گوش می کردم از حرف زدنش معلوم بود که آدم
خیلی خوبی هستند. پس مطمئنم که این مرد دانشمند کشور ما نیست اما خوب نباید فراموش
کنم که آقای دکتر راد و من الان در عصر دایناسور ها هستیم و در این موقعیت مسواک
یا شونه و....
از کجا میشه پیدا کرد؟ اما خوب اخلاقش چی؟ صدای خشنی داره اخلاقش هم
کمی تند است البته شاید به خاطر پنج سال پیش بود که مسابقه ای بین تمام داشمندهای
کشور برگزار شده بود هر دانشمندی کتابی از دانشهای خودش نوشته بود و به مسابقه
آورده بود به امید برنده شدن در مسابقه و کسب مدال افتخار. اما خوب بین صدها
دانشمند فقط و فقط دو نفر به فینال رسیدند و یکی از آنها دانشمند محبوب من دکتر
راد و دیگری دکتر محمد کریمی بود مطمئن بودم که مثل همیشه آقای دکتر راد در مسابقه
برنده میشه اما اینطور نبود برای اولین بار دکتر راد شکست خورد و با سرعت از مجلس
خارج شد از اون شب به بعد دیگر هیچ کس دانشمندی به اسم دکتر راد را ندید تابه
امروز که من ایشان را ملاقات کردم فردا هر سوالی که داشتم باید هر جوری که شده از
دکتر راد بپرسم الان دیگه خوابم گرفته بهتر زودتر بخوابم.... وای چقدر راحت
خوابیدم دیگه صدای بوق ماشین ها و قار قار کردن کلاغ ها را نمیشنیدم ولی خوب دیشب
نه بالش داشتم و نه پتو اما اصلا مهم نیست برم یه سوالی از آقای دکتر راد بپرسم
وای اون که اینجا نیست پس کجا میتونه رفته باشه ؟ برم یواشکی از پشت در بیرون را
نگاه کنم .... خدای من چی می بینم یه اسب آغازین دکتر راد سوار یه اسب ماقبل تاریخ
است دکتر راد.. دکتر راد اگر میشه بیاید داخل کلبه من یه عرضی داشتم . باشه برو تو
من هم دارم میام . چیه دختر جون داشتم کیف می کردم چه کارم داری ؟ یه سوال کوچولو
داشتم ،همین! مرا کشاندی تا اینجا که یک سوال بپرسی دکتر راد شاید این سوال برای
شما اصلا اهمیت نداشته باشه اما برای من خیلی مهم است خوب میشنوم دیروز را یادتان
است که یه ( تیرانوساروس) به دنبال من بود و میخواست من را شکار کند ؟
:خوب
شما هم فریاد زدید و به ما گفتید که دیگه تمامش
کنید اونوقت ( تیرانوساروس) به اون بزرگی
به حرف شما گوش کرد و از من دور شد و رفت می خوام علت این کار (تیرانوساروس) را بدانم دکتر گفت برو از خودش بپرس چرا گیر دادی به من
؟ ازتون خواهش می کنم شوخی نکنید.
:قبول است
تا آنجایی که یادم می آید شما توی همه سخنرانی
من شرکت داشتید و همچنین اون روز مسابقه من در آن موقع شکست بدی خوردم و برای همین
همان شب با ماشینم فورا از شهر خارج شدم و به یک دهکده قدیمی و دور افتاده پناه
بردم و توی یک خانه قدیمی ساکن شدم
وشروع کردم به آزمایش کردن .
یک محلول را با یکی دیگر مخلوط می کردم
نمیدانستم چه کار می کردم فقط می دانستم می خواهم انتقامم را ازآن دانشمند بگیرم
تا اینکه یک دفعه بخارغلیظی از محلول بلند شد استخوانی روی میزم افتاده بود که کمی
از محلول روی آن ریخت و یکدفعه آن به طور شگفت انگیزی تبدیل به یک مرغ شد. آن تیکه
استخوان ، استخوان یک مرغ بود که دوباره زنده شده بود. اصلا باور نمیکردم که بدون
هیچ توجهی به آزمایشاتم بتوانم چنین چیزی را اختراع کنم . اما حالا من آن محلول
شگفت انگیز را دارم وبا آن میتوانم کارهای زیادی انجام دهم . برای دوباره امتحان
کردن محلول معجزه آسا ، گوشت گوساله ای را خریدم و آن را خوردم . بعد یک تکه از
استخوان گوساله را برداشتم وکمی از محلول را روی آن ریختم . آن گوساله دوباره زنده
شد این باور نکردنی بود!بعد هم استخوان چند دایناسور را که برای آزمایشات روی آنها
برایم فرستادن برایم برادشتم و با استفاده از محلول آنها را زنده کردم وبالاخره به
اینجا پناه آوردم .
:پس انتقامت چی؟
شما آمدید و دارید اینجا زندگی می کنید و دیگر کاری به دنیای که در آن زاده شده اید ندارید
:چرا فقط کمی صبر کن
:پس فقط بگومن کی می توان من به دنیای خودم
برگردم . اون با لهنی عجیب که تا به حال اینطور صحبت نکرده بود به من گفت: صبور
باش به زودی با هم می رویم و به سرعت به سمت اسبش رفت.
حالا می فهمم چرا دایناسورها به حرف دکتر راد
گوش می کنند چون اون پدر تمام آنهاست. وای این چیه توی جیبم خیلی اذیتم می کنه خدا
جون! این که موبایلم است با اون می تونم چند تا عکس از دایناسورها بگیرم و در
دنیای بالا آنها را چاپ کنم دیگر هم نباید نگران باشم چون من با دکتر راد دوست
هستم پس هیچ دایناسوری به من حمله نمی کند پس بزار ببینم از کجا شروع کنم ؟
فهمیدم، از اسب آغازین دکتر راد تا دایناسورهای غول پیکر.
خوبه عکسهای قشنگی شدن حیف که حافظه ی موبایلم
پر شد مگر نه عکسهای بیشتری می گرفنم . دیگه چشمام کور شدند بدی اینجا این است که
در شبها نور خیلی کم است آن یک ذره نوری هم که داریم از آتیش شومینه کوچک کلبه است
که دکتر راد آن را ساخته است .
آخه من ادیسون را الان از کجا پیدا کنم فردا صبح
با خنده های دکتر راد بیدار شدم داشت با یکی از دایناسورها حرف می زد واقعا مسخره
بود اما دایناسور هم در حال حرف زدن با دکتر بود نه به زبان خودش بلکه به زبان ما
آدم ها . دکتر راد با محلولش دایناسوری خلق کرده بود که قدرت تکلم داشت! آنها با
هم حرف از انتقام و دفاع و جنگ می زدن منظور آنها چه بود! ولی خوب هر چی باشه به
من ربطی نداره دکتر راد که متوجه بیدار شدن من شده بود گفت ببینم دلت برای دوستانت
تنگ شده؟ با جون و دل گفتم بله، دکترراد هم گفت تمام دایناسور ها را دور هم جمع می
کنم تا با هم به دنیای بالا برویم
: چرا با دایناسورها ؟
: خوب نمی خوام پیاده بریم
دلیل آن قانع کننده نبود ولی باز هم چیزی نگفتم
ولی خوب چطور نمی توانستیم برگردیم به دنیای بالا؟ وای که من چقدر دخالت می کنم
برم بیرون یه هوای بخورم خدای من چقدر دایناسور اینجاست! دکتر راد روی آن(
دیپلودوکاس) چه کار میکنه ؟ چقدر هم با عظمته !
هی خانم شیما سوار هر کدام از دایناسورها که می
خواهی بشو می خوایم بریم .
:چی ، من دوست دارم...دوست دارم سوار یه( ماموت
) بشم خیلی کیف داره
یکدفعه دکتر راد گفت دایناسورها به فرمان من
حرکت می کنیم به طرف دنیای جدید.
ما از وسط جنگلها ،کوهها،از دوره کرتاسه تا
عصریخ و همه وهمه جا گذشتیم تا رسیدیم به جایی که هر طرفت را نگاه می کردی فقط
سفیدی و سفیدی میدیدی .
فکر کنم اینجا راحترین راه برای گذر از زمان
است. همین طور که در فکر بودم چشمم به درختی افتاد که از درختهای دوره( کرتاسه)
کوچکتر بود شاید رسیدیم آن درخت دو تا درخت شد و دو درخت سه تا و همین طور ادامه
داشت تا تبدیل شد به یک جنگل. دیگر از سفیدی هم هیچ خبری نبود. جنگل با آن وسعت هم
با میلیونها دایناسورکوچک به نظر می رسید.
تا از جنگل خارج شدیم ناگهان دکترراد روی (
دیپلودوکاس) بلند شد و شروع کرد به دست زدن دایناسورها هم تا این حرکت را از دکتر
راد دیدند هر کدام با هر سرعتی که می توانستند شروع به دویدن کردند. آنها ماشین
ها، خانه ها، کارخانه هاو حتی انسانها را زیر پاهای بزرگ خود اه می کردند و
دایناسور های کوچکتر با شاخ و یا با دندانهای تیزشان به مردم حمله می کردند بعد از
ساعتی دیگر اثری از شهر و مردم باقی نمانده بود. همینطور بعد از چند روز کشور
نابود شد و بعد هم سراغ کشوری دیگر رفتیم. فوری به دکتر راد گفتم این چه کاریه که
شما میکنید؟ منظور شما از انتقام این بود؟ این که مردم را قتل عام کنید یا این که
با این اختراع خارق العاده تون توی مسابقه های بعدی شرکت کنید و پیروز شوید دکتر
راد گفت من که این همه دایناسور دارم می تونم با آنها بر دنیا حکومت کنم پس چرا
این کار را نکنم؟ دیگه هیچ چی نگفتم چون ممکن بود جون خودم به خطر بیفته. بعد از
چند سال تمام کشور ها نابود شدند جزء یکی ، در آن کشور خبر حمله دایناسور ها در
همه جا پیچیده بود برای همین آنها از توپ و تفنگ و تانک تا سلاحهای میکروبی همه را
آماده کرده بودند برای مقابله با ما اما باز هم معلوم بود که دایناسورها در آن چنگ
پیروز می شوند و آن کشور با تمام سلاحهایی که در خدمت دارد فقط کاری می کند که
کشورشان دیرتر نابود شود.
من هم که می دانستم جلوی مردی که تمام وجودش شده
بود حکومت بر دنیای حیوانات و دایناسورها نمی شود ایستاد. از موهای ماموت گرفتم و
آویزان شدم و بعد هم خودم را از روی ماموت پشم آلو به زمین انداختم و بعد هم رفتم
روی شیروانی یکی از خانه های نزدیک دامنه ی کوه و روی آن نشستم داشتم به دوستانم،
همکارانم و دیگر کسان فکر می کردم معلوم نیست آنها چطور از بین رفتند خوش به حال
پدر،مادر،و برادرم که توی یک تصادف همگی کشته شدند و این روزها را ندیدند. موبایلم
را برداشتم و به عکسهایی که از دایناسورها گرفته بودم نگاه می کردم قرار بود آن
عکسها را چاپ بکنم اما الان دیگر چه کسی هست که آنها را چاپ کند و چه کسی هست که
بتواند آنها را نگاه کند ویا در کتابها به کار ببرد نگاهم همینطور از دایناسور به
انسان واز انسان به دایناسور و دوباره از دایناسور به انسان حرکت می کرد تا حدی که
دیگر نمی توانستم انها را از یکدیگر تشخیص دهم.
توجه توجه:
این داستان مقام اول را در ناحیه ومقام سوم را در استان مرکزی کسب کرده است.