نصیحت...
داستان یه خطی ولی با مفهوم.....
نصیحت پیرمرد
به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛ به من گفت: نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم. وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 12:18 توسط نیلوفر
|



سلام؛