مشکلات را با خودمان به گردش نبریم
امروز هم با یه داستان کوتاه........
نجار و مشکلاتش
نجار روزی کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود، تصمیم گرفت دوستی را به خانه اش دعوت کند .موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند ، قبل از ورود نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد . بعد با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت . چهره ی او بی درنگ تغییر کرد . خندان وارد خانه شد ، همسر و فرزندان به استقبال او آمدند ، با دوستش به ایوان رفتند . از آنجا می توانستند درخت را ببینند . دوستش دیگر نتوانست جلوی کنجکاوی اش را بگیرد و دلیل رفتار نجار را پرسید!
نجار گفت : این درخت مشکلات من است!
موقع کار ، مشکلات فراوانی پیش می آید ، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد! وقتی به خانه می رسم مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم . روز بعد وقتی می خواهم سرکار روم ، دوباره آنها را از روی شاخه ها بر می دارم . جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم . خیلی از آنها دیگر آنجا نیستند ، و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند!
سلام؛