یه داستان دیگه از خودم.....!!!

شب آرزو ها
درست یک سال پیش بود.همون سالی که من بدترین کارنامه ی
درسی،و بهترین سر مشق زندگیم رو گرفتم...
شب آرزو ها
بود به زور علیه خوابم قیام کرده بودم تا بتونم یه آرزو بکنم. وقتی ساعت 12:15
دقیقه نصف شب شد، آرزوی خودم رو گفتم:...من آرزو دارم که توی درس ها درست مثل
صبوری باشم.(صبوری دانش آموز تیزهوش و تیزبینی بود.) دیگه از نمره های 18 و19 خسته شدم، چرا نباید همیشه
20 بگیرم؟!
آره من آرزو
میکنم که نمره هام درست مثل نمره های صبوری باشه.
<<اون موقع ها اصلا فکر نمی کردم که این
آرزو براورده بشه ،اما آرزویی که کردم به واقعیت پیوست.>>
یک هفته که
گذشت،فهمیدم که انگارصبوری توی خونه مشکل خانوادگی پیدا کرده و درس هاش کمی ضعیف
شده اما قابل جبران هستش. دو هفته ی بعد خانم ادبیات یه امتحان گرفت. صبوری شد 14
من هم شدم 13 . اصلا باورم نمیشد آخه من که دو روز واسه ادبیات وقت گذاشته بودم!!؟
که یکدفعه یاد
شب آرزو ها افتادم،حالا باید چیکار میکردم؟!
گفتم یه خرده
توی درس ها بهش کمک کنم بلکه نمره هاش بالاتر بشه،اما فایده ای نداشت.اون نمره های
کم میگرفت من هم همینطور.هر چه قدر هم واسه درس ها وقت بیشتری میذاشتم، احساس
میکردم که نمیتونم مطالب رو درک کنم...
کاری نمی
تونستم بکنم،اون سال با کارنامه ی خیلی خیلی بد رفتم خونمون.
ولی باز هم
معلم ها به سختی،نمره ی قبولی رو به من و صبوری دادند چون ما دوتا شیطونا بهترین
نمره ها رو توی کلاسمون میگرفتیم.
توی شب آرزو های
بعدی یه آرزوی خیلی خیلی مهم کردم:
من فقط یه
آرزو دارم اونم اینه که من مثل خودم باشم نه دیگران.
و وقتی سال
تحصیلی جدید شروع شد،نمره های بالای من هم اومد سراغم،یا شاید هم من رفتم سراغشون
اما یه چیزی خوب یادم موند. اونم یه نصیحت به خودم بود:
هیچ وقت آرزو
نکن که مثل دیگران باشی!! آرزو کن که دیگران بخواهند مانند تو باشند.
..
..
..
توضیح خودم:
هستند کسانی
که همیشه دیگران را بالاتر از خود می بینند وبه خود می گویند که آن ها هوشی فرا تراز
ما دارند،کاش ما هم مانند آنها بودیم. اما به این فکر نمیکنند که آنها تلاش بیشتری
میکنند، پس من هم شروع کنم. من می توانم.من استعداد های گونا گونی دارم. هوش و استعداد های بی نظیرزیادی در من نهفته
است. پس،شروع خواهم کرد......!!