ارزش شکستن یک دل...

...............(بدون شرح)                                                  

متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

                               مواظب دلم باش...!!!


زن پای خود را محکم روی گاز فشار داد ، عجله داشت، اما! صدای برخورد ماشین با سپر گلگیر روبرویی او را به ترمز وادار کرد. ماشین کاملا نو بود، چند روزه که آن را تحویل گرفته، نمی دانست چطوری جریان تصادف را به شوهرش توضیح دهد. باید مدارکش را حاضر میکرد. در حالی که از پاکتی مدارک را بیرون میکشید، تکه کاغذی از توی آن روی زمین افتاد.  با خطی شتاب زده نوشته شده بود: عزیزم در صورت تصادف یادت باشه، که من تو را دوست دارم نه ماشین رو!  دلش آرام گرفت و از ماشین پیاده شد. وقتی پیرهنمون با اتو میسوزه ، یا قشنگترین ظرف کریستالمون میشکنه، یا دیوارهای خونه خط خطی میشه، یا بوی غذای سوخته تو خونه پیچیده، یادتون باشه هیچ کدوم ارزش شکستن دلی رو نداره!

خیلی سریع حرکت نکنیم!!؟

امروز هم براتون یه داستان خیلی قشنگ آوردم!!؟

اما من ننوشتمش.(فقط جهت اطلاع)                                      

متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

                                                      آجر پاره


روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابانی کم رفت و آمد می گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، پسر بچه ای یک پاره آجر به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل برخورد کرد . مرد پا روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد. وقتی دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است، به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند. پسرک، گریان و با اشاره دست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلج اش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کرد و گفت: «اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. هر چه منتظر ایستادم و کمک خواستم کسی توجه نکرد. برادرم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردن اش ندارم. برای اینکه شما را متوقف کتم ناچار شدم این پاره آجر را به سمت تان پرتاب کنم». مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت. برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشین اش شد و به راه خود ادامه داد .در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنیم که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه ما به سوی مان پاره آجر پرتاب کنند!خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند. اما بعضی اوقات، زمانی که وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.

گفت و گویی با.....

گفت و گوی بنده با خدا....!!!                                  

 متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ                                

                                          یک گفت وگو با....

 

بنده از خدا پرسید : چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد ؟ خداوند فرمود : کودکی شان . این که از کودکی شان زود خسته می شوند و عجله دارند تا بزرگ شوند، بعد دوباره پس از مدتی آرزو می کنند که ای کاش کودک بودند . این که سلامت خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد از مدتی دوباره پول هایشان را می دهند تا  سلامت خود را به دست آورند . این که با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند. بنا براین نه در حال زندگی میکنند و نه در آینده. این که به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .  پس از خداوند پرسید : در مقام پروردگار می خواهی بنده هایت کدام درس های زندگی را بیاموزند ؟ خدا وندگفت : بیاموزند که نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد، تنها کاری که می توانند بکنند این است که  خودشان او را دوست بدارند . بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم هایی عمیق در قلب کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم، اما سال ها طول می کشد تا این زخم ها را التیام بخشیم .  بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها نیازمند است . بیاموزند انسان هایی هستند که ما را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان رابیان کنند . بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند اما به همان یک نقطه دو دید مختلف داشته باشند . بیاموزند کافی نیست که فقط دیگران را ببخشند بلکه باید بتوانند خود را نیز ببخشند . پس بنده بار دیگر از خداوند پرسید : آیا چیز دیگری هست که دوست دارید بنده هایتان بدانند ؟ و خداوند فرمود : فقط این که بدانند که من هستم ... همیشه و همه جا .

مثل دیگران؟!

یه داستان دیگه از خودم.....!!!                                

 متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

                                                 شب آرزو ها


 درست یک سال پیش بود.همون سالی که من بدترین کارنامه ی درسی،و بهترین سر مشق زندگیم رو گرفتم...

 

شب آرزو ها بود به زور علیه خوابم قیام کرده بودم تا بتونم یه آرزو بکنم. وقتی ساعت 12:15 دقیقه نصف شب شد، آرزوی خودم رو گفتم:...من آرزو دارم که توی درس ها درست مثل صبوری باشم.(صبوری دانش آموز تیزهوش و تیزبینی بود.) دیگه  از نمره های 18 و19 خسته شدم، چرا نباید همیشه 20 بگیرم؟!

آره من آرزو میکنم که نمره هام درست مثل نمره های صبوری باشه.

 <<اون موقع ها اصلا فکر نمی کردم که این آرزو براورده بشه ،اما آرزویی که کردم به واقعیت پیوست.>>

یک هفته که گذشت،فهمیدم که انگارصبوری توی خونه مشکل خانوادگی پیدا کرده و درس هاش کمی ضعیف شده اما قابل جبران هستش. دو هفته ی بعد خانم ادبیات یه امتحان گرفت. صبوری شد 14 من هم شدم 13 . اصلا باورم نمیشد آخه من که دو روز واسه ادبیات وقت گذاشته بودم!!؟

که یکدفعه یاد شب آرزو ها افتادم،حالا باید چیکار میکردم؟!                                                    

گفتم یه خرده توی درس ها بهش کمک کنم بلکه نمره هاش بالاتر بشه،اما فایده ای نداشت.اون نمره های کم میگرفت من هم همینطور.هر چه قدر هم واسه درس ها وقت بیشتری میذاشتم، احساس میکردم که نمیتونم مطالب رو درک کنم...

کاری نمی تونستم بکنم،اون سال با کارنامه ی خیلی خیلی بد رفتم خونمون.

ولی باز هم معلم ها به سختی،نمره ی قبولی رو به من و صبوری دادند چون ما دوتا شیطونا بهترین نمره ها رو توی کلاسمون میگرفتیم.

 

توی شب آرزو های بعدی یه آرزوی خیلی خیلی مهم کردم:

من فقط یه آرزو دارم اونم اینه که من مثل خودم باشم نه دیگران.

و وقتی سال تحصیلی جدید شروع شد،نمره های بالای من هم اومد سراغم،یا شاید هم من رفتم سراغشون اما یه چیزی خوب یادم موند. اونم یه نصیحت به خودم بود:

هیچ وقت آرزو نکن که مثل دیگران باشی!! آرزو کن که دیگران بخواهند مانند تو باشند.

..

..

..

توضیح خودم:

هستند کسانی که همیشه دیگران را بالاتر از خود می بینند وبه خود می گویند که آن ها هوشی فرا تراز ما دارند،کاش ما هم مانند آنها بودیم. اما به این فکر نمیکنند که آنها تلاش بیشتری میکنند، پس من هم شروع کنم. من می توانم.من استعداد های گونا گونی دارم.  هوش و استعداد های بی نظیرزیادی در من نهفته است. پس،شروع خواهم کرد......!!



دوستی

دوستی باید این طوری باشه........                          

Avazak.ir smili38 تصاویر زیباسازی وبلاگ (2)

                                                       شن های صحرا وصخره

دو دوست با پای پیاده از جاده ای عبور می کردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شنهای بیابان نوشت: امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد. آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند. ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد. نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.  بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت بر روی صخره سنگی این جمله را حک کرد، امروز بهترین دوست من جان مرا نجات داد. دوستش با تعجب از او پرسید، بعد از آنکه من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شنهای صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را بر روی صخره حک می کنی؟ دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار میدهد باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کنند. ولی وقتی شخصی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.



مشتاق دیدن نظرات هستم.(لطفا نظر بدهید)


باز هم جای شکرش باقی است!

  با داستان کوتاه دیگه ای در خدمتیم.....!!

 Avazak.ir smili12 تصاویر زیباسازی وبلاگ (1)                                            

                                                               چغندر یا پیاز؟؟!

مردی فقیر با همسرش مشورت کرد که چیزی جهت پیش کشی به دربار شاه برد تا از ایشان انعامی گیرد و رفع مشکلات زندگی خودشان کنند. مرد گفت: این بار چغندر می‌برم. زن گفت: نه ! چغندر زیاد است، در اداره ی شاه، پیاز بیشتر به کار می رود. مرد پیاز گرفت و رفت. به قلعه شاه رسید، وزیر گفت: ای مرد چه سوغات آورده ای؟ مرد گفت : فقط پیاز آورده ام. پیغام به شاه رسید و او از این کلام بدش آمد و گفت: مرد را بیندازید در خندق. وزیر دستور داد او را انداختند در خندق و پیاز ها را یکی یکی به کلّة او زدند. موقعی که  پیازها به کلّه‌اش می خورد، خدا را شکر می‌کرد. گفتند: پیاز به کله‌ات می‌زنیم خدا را شکر می‌کنی، اگر انعام به تو می‌دادیم چکار می‌کردی؟! فقیر گفت : شاه به سلامت باد! ‌خواستم چغندر بیاورم، اگر چغندر می‌بود، کله ای الان در کار نبود. پیاز دردش کمتر است. شاه خوشش آمد و دستور داد در اوریدش، انعامی به او دادند. 


راستی بچه ها منتظر داستانی از خودم باشید....

تدی

می توان تغییر کرد......!!

    Avazak.ir smili79 تصاویر زیباسازی وبلاگ (3)                            

                                تدی استودارد                    

در روز اول سال تحصیلی، خانم تامپسون معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت‌های اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه‌ی آنها را به یک اندازه دوست دارد و فرقی بین آنها قائل نمی شود...

مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد. امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند. معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت کامل". 

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است. معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد. معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد. خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. 

خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید. خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد. پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود. یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام. شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. 

او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام. چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است. چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد. ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. 

تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد. تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم. خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم. بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است  و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است!


واقعا که عجیبه!! قبلا که مطلب کمتری در وبلاگم بود نظرات بیشتر بود.

اما حالا که مطلب میذارم نظری ندارم.....!

 

 

اون مواظب هر کسی هست!!

سلامی دوباره بر دوستان گرامی......!!!

   Avazak.ir smili68 تصاویر زیباسازی وبلاگ (3)                                                                  

                                                  گنجشک


 روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت!فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید! من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی که حقیقت را در خود نگه می دارد! سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشستفرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت! خدا لب به سخن گشود:با من بگو از آنچه سنگینی سینه ی توست!گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، برای خستگی هایم و سرپناه بی کسی ام. همان هم از من گرفتی! این توفان بی موقع چه بود؟! چه می خواستی از لانه ی محقرم، کجای دنیا را گرفته بود! سنگینی بغض، راه صدا را بر کلامش بست. همه ساکت بودند! فرشتگان همه سر به زیر. خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی، باد را گفتم لانه ات واژگون کند، آنگاه از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا ماندخدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.