بیایید مهربان باشیم.....!!

مهربان بودن سخت نیست!!
چند
روز به "کریسمس" مانده بود به مغازه ای رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسکی
بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که عروسکی در بغل گرفت و به خانمی که همراهش
بود گفت: عمه جان
...! زن با بی حوصلگی جواب داد: جیمی، من که گفتم : پولمان نمی رسد! زن این را گفت
و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به آرامی از پسرک پرسیدم: عروسک را برای کی می
خوای ؟ با بغض گفت: برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای
خواهرم ببرد. پرسیدم: مگر خواهرت کجاست؟ پسرک جواب داد : خواهرم رفته پیش خدا،
پدرم میگه : مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا، پسر ادامه داد: من به پدرم گفتم که
از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. بعد گفت: این عکسم را هم
به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می
گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد. پسر سرش را پایین انداخت و دوباره
موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و مشتی
اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید
کافی باشد. او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: فکر نمی کنم، چند بار
عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است ، من شروع به شمردن پولهایش کردم، بعد به
او گفتم: این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری.
پسر
با شادی گفت: خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی. رو به من کرد و گفت: من دلم می
خواهد که برای مادرم هم گل رز سفیدی بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، با این
پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل بخرم؟ اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه
به او نگاه کنم، گفتم: بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل
بخر. چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خود
را پنهان کردم. فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری
افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم، کامیونی با مادر و دختری تصادف کرد،
دختر در جا کشته شد و حال مادر او بسیار وخیم است. فردای آن روز به بیمارستان رفتم
تا خبری به دست آورم، اما پرستار بخش خبر نا گواری به من داد : حقیقت اینکه زن جوان دیشب از
دنیا رفت! اصلا نمی دانستم این حادثه به پسر بچه مربوط می شود یا نه، حس عجیبی
داشتم و بسیار ناراحت و غمگین به کلیسا رفتم، در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی
بود، روی آن عروسکی، شاخه گل رز سفیدی و یک عکس به چشمم خورد!