برای شروع دیر نیست!!!!

برای شروع هیچ وقت دیر نیست.......؟؟؟!!!                          

 متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

                                         کمک هر چند اندک


مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب می‌اندازد.
 
 - 
صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟
 
 - 
این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
 
 - 
دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟
 
 
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:
 "
برای این یکی اوضاع فرق کرد."

 برای شروع هیچ وقت دیر نیست.

نجات یافته کشتی...

خیلی زود ناامید نشیم چون همیشه یه امیدی هست.....!!!!! 

 متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

                                    تنها نجات یافته ی کشتی


تنها نجات یافته کشتی، اکنون در ساحل این جزیره دور افتاده بود. هر روز را به امید کشتی نجاتی، در ساحل و رو به افق به تماشای دریا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید. هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد: خدایا! چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. مرد خسته، و حیران بود. نجات دهندگان می گفتند:  خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم!

دخترک......

 امروز چیزی ندارم برای این داستان بگم........!!!!!               

 متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

                                             دخترک سیب فروش 


چند سال پیش گروهی از فروشندگان در شیکاگو برای شرکت در سخنرانی عازم سفر می‌شوند و همگی به  همسران خود وعده می‌دهند که روز جمعه حتماً برای صرف شام کنار همسران خود خواهند بود. در سخنرانی، بحث طولانی می شود طوری که حرکت هواپیما نزدیک می‌شود و این مساله باعث می‌شود تمام فروشندگانی که به همسران خود وعده داده بودند، به یکباره به سمت فرودگاه هجوم بیاورند. در زمانی که همه  آنها می‌کوشیدند تا راه را برای خود باز کنند و از ترمینال فرودگاه رد شوند، پای یکی از آنان از روی بی‌دقتی به پایه میز دکه‌ای اصابت کرد و سیب‌های روی آن، به زمین می‌ریزند. مسافران همه بی‌تفاوت  از این مساله خود را به هواپیما می‌رسانند و در  جای خود می‌نشینند و نفس راحتی می‌کشند که می‌توانند به خانواده خود برسند. اما یک نفر از آنان می‌ایستد  و نظاره‌ گر صحنه می‌شود. او با بالا بردن دست  خود از دوستان خداحافظی می‌کند و به دخترک سیب فروش  کمک می‌کند که سیب‌ها را جمع کند، آن  دخترک کور بود و این کار برایش سخت. مرد در حین  جمع‌آوری سیب‌ها متوجه می‌شود بعضی از سیب‌ها له شده‌اند  و بعضی‌ها کثیف؛ پس 10 دلار به دخترک می‌دهد  و می‌گوید این هم خسارت سیب‌هائی که من و  دوستانم آنها را خراب کردیم. امیدوارم ناراحتتان نکرده باشیم. مرد کمی ایستاد  و بعد با گامهای بلند شروع به دور شدن از دکه دخترک کرد در این هنگام دخترک ده ساله با صدای بلند و در میان جمعیت رو به او کرد و گفت: ببینم،  نکند شما حضرت عیسی (ع) هستید؟! مرد مات و متحیر در جای خود میخکوب شد !

نظافتچی.....!!!

فقط میتونم بگم اینو حتما بخونید و مغرور نشوید.........!!! 

متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

                                                زن نظافتچی


من دانشجوى سال دوم بودم. روزی سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سؤال این بود: « نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟» من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً 60 ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟ برگه امتحانى را تحویل دادم و سؤال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سؤال کرد آیا سوال آخر هم در بارم بندی نمرات محسوب می‌شود؟ استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد!

خوشانسی به این میگن...!!!

ببخشید که داستان امروز یه ذره دیر شد.......!!!!                     

 متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

                                          یه آدم خوشانس


از بدو تولد موفق بودم، و گرنه پام به این دنیا نمی رسید. از همون اول کم نیاوردم،با ضربه دکتر چنان گریه ای کردم که فهمید جواب "های" "هوی" هست. هیچ وقت نگذاشتم چیزی شکستم بدهد،پی در پی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمیکردم ! این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم  و همه ازم حساب میبردن هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت که نوبت من میشد که برم پای تخته زنگ می خورد.هر صفحه ای که باز می کردم جواب سوالی بود که معلم ازم می پرسید.این بود که سال سوم و چهارم دبیرستان که بودم  ، معلمم که من را نابغه می دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!  المپیاد مدال طلا بردم!آخه ورق من گم شده بود و یکی از ورقه ها بی اسم بود،منم گفتم اسممو یادم رفته بود بنویسم! بدون کنکور وارد دانشگاه شدم  هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک `پیدا کردم اومدم بشکنمش که خانومی سراسیمه خودشو به من رسوند و از این که دسته عینکشو پیدا کرده بودم حسابی تشکر کرد و گفت نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید و این شد که هر وقت چیزی از روی زمین بر می داشتم یهو جلوم سبز می شد و از این که گمشده اش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر می کرد . بعدا تو دانشگاه پیچید:دختر رییس دانشگاه عاشق ناجی اش شده،تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون ناجی کیه! یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچه ها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون ،منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده بغل اون دختره!! خلاصه این شد ماجرای خواستگاری من و الان هم استاد شمام!  کسی سوالی نداره؟

وصیت مرحوم.....!!

بازم بدون شرح..........!!!                                                 

متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

                               وصیت نامه مرحوم حسین پناهی


قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت ‌نگاری قرار دهید.به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبد شکافی کند، من به آن مشکوکم!ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم.

مهربان باشیم...!!

بیایید مهربان باشیم.....!!                                                     

متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

                               مهربان بودن سخت نیست!!


چند روز به "کریسمس" مانده بود به مغازه ای رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسکی بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که عروسکی در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: عمه جان ...! زن با بی حوصلگی جواب داد: جیمی، من که گفتم : پولمان نمی رسد! زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به آرامی از پسرک پرسیدم: عروسک را برای کی می خوای ؟ با بغض گفت: برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد. پرسیدم: مگر خواهرت کجاست؟ پسرک جواب داد : خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه : مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا، پسر ادامه داد: من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. بعد گفت: این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد. پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و مشتی اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد. او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت:  فکر نمی کنم، چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است ، من شروع به شمردن پولهایش کردم، بعد به او گفتم: این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری.

پسر با شادی گفت: خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی. رو به من کرد و گفت: من دلم می خواهد که برای مادرم هم گل رز سفیدی بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل بخرم؟ اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم: بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخر. چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خود را پنهان کردم. فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم، کامیونی با مادر و دختری تصادف کرد، دختر در جا کشته شد و حال مادر او بسیار وخیم است. فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم، اما پرستار بخش خبر نا گواری به من داد : حقیقت اینکه زن جوان دیشب از دنیا رفت! اصلا نمی دانستم این حادثه به پسر بچه مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم و بسیار ناراحت  و غمگین به کلیسا رفتم، در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی بود، روی آن عروسکی، شاخه گل رز سفیدی و یک عکس به چشمم خورد!

یک جعبه خالی!!

جعبه کادوی خالی ولی پر از بوسه.....!!!                               

  متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

                                                   جعبه خالی 


در شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی میکردند. پدر خانواده از اینکه دختر 5 ساله‏اشان مقداری پول برای خرید روبان کادوی قرمز رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود چون همان قدر پول هم به سختی به دست می‏آمد. دخترک با روبان جعبه ای را بسته بندی کرد و آن را زیر درخت کریسمس گذاشت. صبح روز بعد، دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا، این هدیه من است. پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد. داخل جعبه خالی بود! پدر گفت : مگرنمی دانی وقتی به کسی هدیه می دهی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری؟اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با اندوه گفت: بابا جون، من پول نداشتم ولی در عوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم. چهره پدر سرخ شد، دختر خردسالش را بغل کرد و اورا غرق بوسه کرد.

نظرات بیشتری بدید تا داستان های کوتاه بیشتری بذارم.......