دخترک......
امروز چیزی ندارم برای این داستان بگم........!!!!!

دخترک سیب فروش
چند سال پیش گروهی از فروشندگان در شیکاگو برای شرکت در سخنرانی عازم سفر میشوند و همگی به همسران خود وعده میدهند که روز جمعه حتماً برای صرف شام کنار همسران خود خواهند بود. در سخنرانی، بحث طولانی می شود طوری که حرکت هواپیما نزدیک میشود و این مساله باعث میشود تمام فروشندگانی که به همسران خود وعده داده بودند، به یکباره به سمت فرودگاه هجوم بیاورند. در زمانی که همه آنها میکوشیدند تا راه را برای خود باز کنند و از ترمینال فرودگاه رد شوند، پای یکی از آنان از روی بیدقتی به پایه میز دکهای اصابت کرد و سیبهای روی آن، به زمین میریزند. مسافران همه بیتفاوت از این مساله خود را به هواپیما میرسانند و در جای خود مینشینند و نفس راحتی میکشند که میتوانند به خانواده خود برسند. اما یک نفر از آنان میایستد و نظاره گر صحنه میشود. او با بالا بردن دست خود از دوستان خداحافظی میکند و به دخترک سیب فروش کمک میکند که سیبها را جمع کند، آن دخترک کور بود و این کار برایش سخت. مرد در حین جمعآوری سیبها متوجه میشود بعضی از سیبها له شدهاند و بعضیها کثیف؛ پس 10 دلار به دخترک میدهد و میگوید این هم خسارت سیبهائی که من و دوستانم آنها را خراب کردیم. امیدوارم ناراحتتان نکرده باشیم. مرد کمی ایستاد و بعد با گامهای بلند شروع به دور شدن از دکه دخترک کرد در این هنگام دخترک ده ساله با صدای بلند و در میان جمعیت رو به او کرد و گفت: ببینم، نکند شما حضرت عیسی (ع) هستید؟! مرد مات و متحیر در جای خود میخکوب شد !
سلام؛