ملکه هایی در ایران


من امتحانام رو تموم کردم......شما چطور؟؟؟؟
عقل استاد
دکتر جکسون که استاد فیزک بود فقط یک عیب داشت و آن هم کفر گووی اش بود. بعضی وقت ها ناگهان در مورد انجیل و مسیح و خداوند حرف هایی می زد که دانشجویانش از او دلخو می شدند ، اما هیچکس نمی توانست جوابش را بدهد. تا اینکه آن روز که ترم اول بود و دانشجویان جدید سر کلاس بودند، اتفاق جالبی رخ داد، دکتر جکسون پرسید: آیا در این کلاس کسی خدا را دیده؟؟؟هیچک جواب نداد.دکتر پرسید: آیاکسی خدا را لمس کرده؟؟؟ کسی جواب نداد و دکتر در ادامه گفت: آیا کسی صدای خدا را شنیده؟ وقتی کسی جواب نداد استاد فیزیک گفت: پس قبول کنید خدا وجود ندارد.
ناگهان یکی از دانشجویان بلند شد و از بقیه شاگردها پرسید: آیا کسی عقل استاد را لمس کرده؟؟؟؟ عقل استاد را دیده یا صدایش را شنیده؟؟؟؟ هیچکس جواب نداد
دانشجو پاسخ داد: پس معلومه استاد عقل نداره!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستان عزیز!!!! گفته بودم که 14 خرداد آپ هستم اما متاسفانه اینترنت قطع شده بود.و من نتونستم که مطلب جدیدی برای شما عزیزان بذارم....من واقعا متاسفم.


جهت اطلاع همگی باید بگم که تا 14 خرداد نیستم.![]()
خودتون که میدونید همه مشغول امتحان هاییم..... 

البته شما حتما نظر بدید.
و اگر هم نظر دادید منتظر من تو وبلاگتون باشید. 
چون هر نظری رو که میخونم قبل از تایید به وب اون شخصی که نظر داده میرم و نظر میدم....(چه دختر خوبی هستم!!!)
راستی بعد از 14 خرداد سعی میکنم که تند تند آپ کنم.(البته اگر مسافرتی چیزی نرفته باشم)
پس خداحافظ تا 14 خرداد.......
مرگ هایی عجیب!!!
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...
دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زلزله سوزناک بوشهر و سیستان بلوچستان را به شما تسلیت عرض می نمایم.طبق اعلام مقامات محلی ، زلزله سیستان بلوچستان فقط یک کشته داشت که یک خانم بود که در دامنه کوه برای جمع آوری گیاه دارویی رفته بود و به علت افتادن تکه های سنگ کوه جان خود را از دست داد.
ببخشید دیر اومدم اما هنوزم میتونم بگم سال نو همتون مبارک!!!!

فرار از مرگ
......نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش …
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت …
مرده یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعدا …
مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست.طبق لیست من الان نوبت توئه
مرده گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر …
مرگ قبول کرد و مرده رفت شربت بیاره…
توی شربت ۲ تا قرص خواب خیلی قوی ریخت …
مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت…
مرده وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد نوشت آخر لیست
و منتظر شد تا مرگ بیدار شه …
مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت !
بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم !

حال گیری
دختر جوانی از مکزیک براي يک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل شد. |
بالاخره و دوباره یه پست جدید گذاشتم......!!

محبت انسان ها
يک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يکبزرگراه و در زير باران شديدى که میباريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود ونيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش راجلوى ماشينى که از روبرو میآمد بلند کرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوستبود براى کمک به او توقف کرد. البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ واوج تنشهاى ميان سفيدپوستان و سياهپوستان در آمريکا بود. مرد جوان آن زنسياهپوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد و بعد مسيرش را عوضکرد و به ايستگاه قطار رفت و از آن جا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کردتا سوار تاکسى شود.زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد. چندروز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست.. با کمال تعجب ديد که يکتلويزيون رنگى بزرگ برايش آوردهاند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون:«از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کرديد بسيار متشکرم. باران نهتنها لباسهايم که روح و جانم را هم خيس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجاتسر رسيديد... به دليل محبت شما، من توانستم در آخرين لحظههاى زندگى همسرم ودرست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد در کنارش باشم.. به درگاه خداوندبراى شما به خاطر کمک بیشائبه به ديگران دعا میکنم.»ارادتمند:خانم نات کينگ کول

دو دیوانه
فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.
هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.
وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.
هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست.
و اما خبر بد...
این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حوله حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.
هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه...
حالا من کى مى تونم برم خونهمون ؟
...................................................................
راستی باید به همه بازدیدکننده های وبم بگم اگر نظر میذارن خیلی زود منتظر جواب نباشن.(البته فعلا)اما به وبهای قشنگ همتون سر میزنم.(ولی تقصیر من نیست درسا خیلی به آدم فشار میاره)