بالاخره و دوباره یه پست جدید گذاشتم......!!

                                          محبت انسان ها                            


يک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يکبزرگراه و در زير باران شديدى که می‌باريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود ونيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش راجلوى ماشينى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوستبود براى کمک به او توقف کرد. البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ واوج تنش‌هاى ميان سفيدپوستان و سياه‌پوستان در آمريکا بود. مرد جوان آن زنسياه‌پوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد و بعد مسيرش را عوضکرد و به ايستگاه قطار رفت و از آن جا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کردتا سوار تاکسى شود.زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد. چندروز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست.. با کمال تعجب ديد که يکتلويزيون رنگى بزرگ برايش آورده‌اند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون:«از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کرديد بسيار متشکرم. باران نهتنها لباس‌هايم که روح و جانم را هم خيس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجاتسر رسيديد... به دليل محبت شما، من توانستم در آخرين لحظه‌هاى زندگى همسرم ودرست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد در کنارش باشم.. به درگاه خداوندبراى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به ديگران دعا می‌کنم.»ارادتمند:خانم نات کينگ ‌کول