تولدم مبارک.........!!!!

امروز این پست رو گذاشتم برای تولد خودم البته این یعنی امروز داستان در دسترس نمیباشد لطفا بعدا مراجعه فرمایید..............اما قبل از رفتن باید بهم کادو بدید!!

حالا چون راه دور،پس فقط نظر بذارید....راستی کامنت یادتون نره ها....!!!

یادتون باشه نظرات و کامنت های شما میتونه برای من از بهترین کادوها باشه( )

پس چرا معطلید؟؟؟؟

منتظر چی هستید؟؟؟؟

نظر ندید اول این طوری میشم:بعد این طوری میشم:بعد هم این طوری:

بعد این شکلی:و بعد یه حالت نینجا میام:!!!!

من منتظر این همه کادو هستم ها:

و اینک:________________

راستی اگر نظر بذارید این نصیبتون میشه:_!!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 فراموش نکنید:خدایا به بازمانده های زلزله آذربایجان صبر بده...

واقعا غم انگیزه ...

تسلیـــــــــــت آذربایــــــجان

با این همه هنوز باید به فکر گوشه ی این ایران عزیزمون باشیم.من با پست امروزم سعی کردم بی احترامی به مردم خوبمون در آذربایجان نشه......

لطفا اشتباه نکنید......Emoticon

بیایید از صمیم قلب برای سلامتیشون دعا کنیم....

افسانه ی تولد دوباره عقاب ها!!!!

 ................!!!

                                                                       

                                         تولدی دوباره؟


عمرعقاب از همه پرندگان طولانی تر است، می تواند تا 70 سال زندگی کند. برای اینکه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد . زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد، چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته آن را خوب نگاه دارد . نوک بلند و تیزش خمیده می شود . شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسببند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد . عقاب یا باید بمیرد و یا آن که فرایند دردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد . او باید به نوک کوه آنجا که آشیانه دارد پرواز کند . نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود. پس از کنده شدن نوکش ، باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ، سپس باید چنگال 4 پیش را از جای برکند . زمانی که به جای چنگال های کنده شده ، چنگال های تازه ای در آیند ، آن وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند . سرانجام ، پس از 5 ماه عقاب پروازی را که " تولد دوباره " نام دارد آغاز می کند و 30 سال دیگر زندگی می کند!چرا؟! چون باید دوباره دگرگون شویم! گاهی باید از خاطرات قدیمی ، عادت های کهنه و سنت های گذشته رها شویم! چگونه آن شویم! بالا رویم! بالا! در سکوت! در شبی تاریک! آن شب کدامین شب است!؟ جامه معصیت را از تن خارج کنیم .

فتوحات پایدار....

.........................!!!!!  

  متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ                                          

                                                                              فتوحات پایدار


توکای پیری تکه نانی پیدا کرد ، آن را برداشت و به پرواز در آمد . پرندگان جوان این را که دیدند ، به طرفش پریدند تا نان را از او بگیرند . وقتی توکا متوجه شد که الان به او حمله می کنند ، نان را به دهان ماری انداخت و با خود فکر کرد، وقتی کسی پیر می شود ، زندگی را طور دیگری می بیند، غذایم را از دست دادم ؛ اما فردا می توانم تکه نان دیگری پیدا کنم . اما اگر اصرار می کردم که آن را نگه دارم ، در وسط آسمان جنگی به پا می کردم ؛ پیروز این جنگ ، منفور می شد و دیگران خود را آماده می کردند تا با او بجنگند و نفرت قلب پرندگان را می انباشت و این وضعیت می توانست مدت درازی ادامه پیدا کند. فرزانگی پیری همین است، آگاهی بر این که باید پیروزی های فوری را فدای فتوحات پایدار کرد.


طوفان.....!!!

این مطلب رو بخون تا هر وقت طوفان شد بدونی چیکار کنی!!

متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

                                             در مسیر طوفان


روزی ماریانای جوان سوار بر ماشین به همراه پدرش عازم یکی از شهر های اطراف شدند . ناگهان طوفان شد ماریانا پرسید : حالا باید چه کار کنم ؟ پدر جواب داد: هیچ به رانندگی ات ادامه بده اما ماشین هایی که در جاده بودند یکی یکی کنار میزدند تا توفان فرو کش کندو بعد دوباره به مسیر خود ادامه بدهند.اما توفان هر لحظه شدید تر می شد.ماریانا دوباره پرسید : حالا باید چکار کنم ؟ و پدر دوباره جواب داد:فقط به رانندگیت ادامه بده . چند کیلومتر دیگر که پیش رفتند ماریانا متوجه شد که هر لحظه بر تعداد ماشینهایی که کنارجاده می ایستند افزوده میشود ماریانا ملتمسانه گفت : پدر من هم بایدبزنم کنار. به سختی میتونم جاده روببینم. می بینی چه توفان وحشتناکیه؟ همه دارند کنار می زنند اما پدر باز هم گفت : تسلیم ترس نشو فقط به رانندگیت ادامه بده!

 

لحظه به لحظه برشدت توفان افزوده می شد اما ماریانا گوش به فرمان پدر همچنان رانندگی می کرد دیری نگذشت که متوجه شد افق پیش رویش رفته رفته روشن و روشن تر می شود . چند کیلومتر جلوتر هوا دوباره صاف شد و خورشید درخشیدن گرفت. پدر گفت حالا میتونی بزنی کنار و ازماشین پیاده بشی ماریاناگفت: اما توفان که تمام شد . حالا دیگه چرا باید کناربزنم ؟پدرجواب داد : ازماشین که پیاده شدی نگاهی به پشت سرت بنداز وببین اونهایی که تسلیم شدن وکناری زندند هنوز اسیر توفان هستند. اما تو تسلیم ترس نشدی والآن  می بینی که اثری ازتوفان نیست.... واین مشخصه همه آنهایی است که به قلب مشکلات می تازند. به صرف اینکه خیلی ها تسلیم شداید ومصائب می شوند نباید دست از تلاش برداشته وخود را تسلیم دشواری های زندگی کنید. چه اگر به راه خود ادامه بدهید دیری نمی پاید که توفان در زندگیتان پایان می یابد و باردیگر طعم شیرین پیروزی را باتمام وجودتان مزه مزه می کنید.

سم مادر شوهر!!!

اینم یه داستان باحال دیگه.....

 

                                                سم برای مادر شوهر


دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند. عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد! داروساز گفت اگر ســــم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا ســــم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند. دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد. هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا ســــم را از بدنش خارج کند. داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم ســــم نبود بلکه ســــم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است.

تاوان....

شاید امروز داستان نذاشته باشم،اما یه روز که توی اینترنت دنبال

 مطلبی میگشتم یکدفعه چشمم به این عکس خورد. به نظر من 

عکس خیلی قشنگی هستش و در ضمن جمله ی به یاد 

موندنی داره..........!!!!

 

معنای منطق؟

استاد اصولا منطق چیست.....؟؟؟ 

 متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ        

                                                منطق چیست؟


معلم کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد - پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد
می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر
آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
معلم جواب داد : ....

نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید :

خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟

یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !

معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و

کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟

بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !

معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام

عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!

شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم

تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است

معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !

و از دیدگاه هر کس متفاوت است.

یک انسان واقعی؟؟؟

واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید ؟؟!!!      

 متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

                                انسانیت،ساده یا پیچیده!!!


چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , 3نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا 60-70 سالشون بود ,,

ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و ...

بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم ,,


به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده ,, خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد , ,,,


خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود , اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه 4-5 ساله ایستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه ,,


دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم , دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش ,, به محض اینکه برگشت من رو شناخت , یه ذره رنگ و روش پرید ,, اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده ,, همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت ,, داداش او جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم,,


دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم ,, همینطور که داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن , پیرزن گفت کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ,, الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم ,,, پیر مرده در جوابش گفت , ببین امدی نسازیها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه 18 هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده ,,


همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن او کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین ,, پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار ,,


من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم میمیرم ,, رو کردم به اسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن ,, بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین ,,


ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاکه دیگه احتیاج نداشتیم ,, گفت داداشمی ,, پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نکنم ,, این و گفت و رفت ,,


یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه , ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم ,,,, واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید.